مرکز رشد شريف صفحه نخست

نگاهى ديگر به وقايع زندگى

New Page 1

در روزگاری کهن پيرمرد روستا زاده ای بود که يک پسر و يک اسب داشت .
روزی اسب پيرمرد فرار کرد و همه همسايگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !
روستا زاده پير در جواب گفت :
از کجا می دانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا بد شانسی ام ؟
و همسايه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که اين از بد شانسی است !
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پيرمرد به همراه بيست اسب وحشی به خانه برگشت .
اين بار همسايه ها برای تبريک نزد پيرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بيست اسب ديگر به خانه برگشت .
پيرمرد بار ديگر گفت : از کجا ميدانيد که از خوش شانسی من بوده يا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پيرمرد حين سواری در ميان اسبهای وحشی زمين خورد و پايش شکست .
همسايه ها بار ديگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پير گفت : از کجا ميدانيد که از خوش شانسی من بوده يا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پيرمرد کودن!
چند روز بعد نيروهای دولتی برای سربازگيری از راه رسيدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمين دور دستی با خود بردند . پسر کشاورز پير بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد . همسايه ها برای تبريک به خانه پيرمرد آمدند :
 
عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پير گفت : «از کجا ميدانيد که ....؟»

يك تحليل:

گاهي زمان ثابت می‌کند که بسياری از رويدادها را که بدبياری و مسائل لاينحل زندگی خود و يا كسب و كار خود می پنداشته صلاح و خيرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهايی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .  خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا وهو شر لکم والله يعلم وانتم لا تعلمون » چه بسا چيزی را شما دوست نداريد و درحقيقت خيرشما در آن بوده وچه بسا چيزی را دوست داريد و در واقع برای شما شر است خداوند علم دارد و شما علم نداريد.